Search

علوم انسانی را بشناسید

علوم انسانی را بشناسید
139107191512132374814
آنچه در پی می آید متن پیاده شده درس گفتارهای حجت الاسلام دکتر پارسانیا با موضوع فلسفه علوم انسانی است که در مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران، برای جمعی از پژوهشگران ارائه شد:

موضوع این جلسات مسئله علوم انسانی و فلسفه علوم انسانی است. اگر چه که شاید درست تر، فلسفه علوم اجتماعی باشد.

معنای فلسفه علوم انسانی
ما فلسفه علوم انسانی را به چه معنایی به کار می بریم؟ اگر علوم انسانی را معادل Humanism بگذاریم باید انسانیات ترجمه شود نه علوم انسانی. گاهی علوم انسانی معادل Humanism به کار برده می شود و گاهی هم معادلSocial Scienceکه به معنای علوم اجتماعی است. Science علم است و Social Scienceعلوم اجتماعی است.
گاهی هم به معنای دیگری به کار برده می شود؛ همان طور که فارابی به علوم عملی، علوم انسانی هم اطلاق می کند. یعنی علوم انسانی همان علومی هستند که موضوع آن ها با اراده و آگاهی انسان موجود می شود، در مقابل، علوم نظری،علومی هستند که انسان فقط می تواند موضوع آن ها را بشناسد و اگر چه می تواند تصرف نیز بکند؛ ولی این تصرف، یک تصرف بیرونی است یعنی مقوم آن موضوعات، اراده و آگاهی و عمل انسان نیست. مثلاً مهندس کشاورزی، گیاهان و درختان را می شناسد و سعی می کند در آن ها تصرف کند، همانطور که فیزیکدان نیز این کار را انجام می دهد. این علوم را علوم ابزاری می نامند؛ زیرا رهاوردش پیش بینی و پیش گیری حوادث واقعی و عینی است.البته این پیش گیری و پیش بینی در حوزه علوم طبیعی و علوم نظری، با تقسیم بندی هایی که حکمای ما همدرباره علوم داشتند راه دارد، اما این تصرف پیش بینی و پیش گیری در الهیات و ریاضیات که عالم تغییر نیستند راه ندارد. ریاضیات و متافیزیک نیز جز علوم نظری هستند.

تقسیم بندی علم به عملی و نظری
فارابی، بوعلی و صدر المتألهین و غیره همگی این تقسیم بندی را دارند.آن ها در یک تقسیم بندی کلی، علوم را به عملی و نظری تقسیم می کنند. علوم نظری در مورد هستی ها بحث می کنند. گاهی هم گفته می شود در مورد بایستی ها صحبت می کند.
اما هستی هایی هستند که انسان آن ها را محقق کرده و ایجاد می کند مثل جامعه، اخلاق نیک و غیره. موضوع علوم انسانی اینها هستند که در یک تقسیم بندی یا علوم عملی هستند، یا حکمت عملی اند و یا فلسفه عملی. فلسفه در این جا به معنای عامش که همان علم است به کار برده می شود. در مقابل، فلسفه نظری، حکمت نظری یا علوم نظری است (فلسفه وقتی به معنای عام به کار برده میشود به معنای دانشی است که حکایت از واقع می کند نه به معنای Science قرن نوزدهمی) اما فلسفه، مغالطه، جدل، خطابه یا شعر هم نیست.بلکه دانش روشمندی است که روش آن برهان است. برهان نه به معنای این که تجربه در آن وجود ندارد بلکه به حسب موضوع متفاوت است. ممکن است در بعضی موضوعات از مواد حسی و تجربی هم استفاده کند، ولی گاهی هم از فطریات و از بدیهیات استفاده می کند. این علم و حکمت اگر در مورد موضوعاتی باشد که آن موضوعات به صورت مستقل از اراده و آگاهی انسان وجود داشته باشد و انسان آن ها را فقط می شناسد، این علم نظری است.

تقسیم بندی علم به طبیعی و انسانی
یک تقسیم بندی دیگر هم داریم که علم به علوم طبیعی و انسانی تقسیم می شود. علوم طبیعی در این جا همان علومی هستند که با روش تجربی کار می کنند و موضوعشان طبیعت است. در مقابل، علوم انسانی و انسانیات است. مثلاً دانشکده ادبیات و علوم انسانی داریم که شعر و زبان و غیره در آن تدریس می شود. از طرفی هم دانشکده علوم داریم که Science آنجا است. بخشی از علوم، علوم پایه است که در همان دانشکده علوم است و بخشی از آن علوم کاربردی و فنی و مهندسی است. انسانیات علم نیستند بلکه کارهای انسانی هستند که باید فرا بگیریم. در این تقسیم بندی، فلسفه هم جز انسانیات است یعنی محصول انسانی است، مثل شعری که می گوییم. بنابراین فلسفه هم در دانشکده ادبیات تدریس می شود. البته در یک جای دیگر هم فلسفه تدریس می شود آن هم دانشکده الهیات است. در این جا تنها فلسفه تدریس نمی شود بلکه فقه و حقوق و علوم قرآن و غیره هم تدریس می شود. حال این تقسیم بندی از کجا آمده است؟ این یک موضوع تاریخی است.
وقتی که تقسیم بندی جدید نسبت به علوم با یک مبنای معرفت شناختی مربوط به خودش – بر اساس تعریف جدیدی که علم از قرن نوزدهم پیدا کرده است – شکل گرفت؛ کم کم این تقسیم بندی ها در دانشکده ها شکل گرفت. یکسری علوم تاریخی با تقسیم بندی های مربوط به حکمای خودمان هم داشتیم که البته به دلیل تعاملاتی که با محیط خودشان داشتند، این علوم تداوم پیدا کرد.ولی یکسری علومی که تعامل اجتماعی نداشتند،نتوانستند تداوم پیدا کنند و از بین رفتند. مثل پزشکی و حکیم هایی که طبابت می کردند.پس تنها یکسری رشته باقی ماندند با محیط ها و تعاملات اجتماعی که داشتند. این رشته ها در یک دانشکده ای جمع شده اند و برای این که بقایای سیستم قبلی هم حذف شود و بتوانند برای آن هایک جای جدیدی تعریف کنند؛ دانشکده منقول و معقول شکل گرفت که بعدها همان دانشکده الهیات شد.
حال وقتی علوم اجتماعی مطرح می شود این علوم اجتماعی، انسانیات نیستند؛ بلکه علم هستند و در ادامه علوم طبیعی اند. ابتدا فیزیک اجتماعی وجود داشت یعنی علوم طبیعی و فیزیک. بعدها جامعه شناسی و حوزه های مختلف دیگر هم به وجود آمد. برای علم بودن، می بایست این ها روش تجربی می داشتند. لذا مطالعات انسانی که روش تجربی داشته باشد، مجوز این را دارد که اطلاق Science بر آن شود اما مطالعات انسانی که روش تجربی ندارند جز این دسته از علوم نیستند یعنی Science بر آن ها اطلاق نمی شود.
حال این که ما علوم انسانی می گوییم به چه معنایی به کار می بریم؟ همین طور فلسفه علوم انسانی؟ لفظ فلسفه در این جا به چه معنا است؟ علم به چه معنا است؟

معنای لفظ فلسفه
فلسفه و علم، در جامعه علمی امروز ما دو لفظ سرگردان هستند؛ یعنی در فرهنگ ما این مشکل وجود دارد که معنای این ها چیست؟ به دلیل تطورات پیشینه تاریخی که این الفاظ دارند و وضعیت جدیدی که پیدا کرده اند یک مقدار مشترک لفظی شده اند. از یک طرف فلسفه و علم را در معانی مدرن آن ها به کار می بریم و محیط آموزشی ما این گونه است. یعنی فلسفه در قبال علم قرار می گیرد. ما با این تعریف مأنوس هستیم. علم یک نوع خاصی از معرفت است و فلسفه نوع دیگری از معرفت است. علم معادل Science است وScience دانش تجربی و آزمون پذیر است. فلسفه معرفت عقلی است و روش آن آزمون نیست. یعنی تفاوت علم و فلسفه با روش مشخص می شود.
در حالی که به لحاظ تاریخی فلسفه تقدم بر علم دارد. روزگاری بود که نوع این علوم در دل فلسفه بودند و به تدریج از فلسفه جدا شدند و برای خود علم های مستقلی شدند. روزگاری بود که درباره موضوعات مربوط به این علوم، با روش عقلی بحث و گفتگو می شد؛ اما به تدریج این روش تغییر کرد و روش علمی آمد. ابتدا یک دسته از علوم طبیعی بود که جدا شدند و روش تجربی در آن ها به کار رفت. فیزیک و شیمی و بعد به تدریج حوزه موضوعات انسانی و موضوعات اجتماعی و متأخرترین آن ها هم همین جامعه شناسی است که در علوم اجتماعی تا همین اواخر با روش عقلی در آن ها بحث می کردند و جزء فلسفه بودند و فلسفه اجتماعی بودند. تفاوت فلسفه اجتماعی و فلسفه انسانی با علم اجتماعی و علم انسانی با این بیان، این است که باید روششان تجربی باشد. تفاوت این دو در روش است در موضوع نیست.

فلسفه در مقابل علم
فلسفه در قبال علم قرار می گیرد. این تقابل، تاریخ دویست ساله دارد یعنی از نیمه دوم قرن نوزدهم لفظ فلسفه و علم تبادر به این معنا پیدا می کند. تا قبل از آن فلسفه و علم،قرابت معنا داشتند و به یک معنا به کار برده می شدند و معنای علم، دانش تجربی و آزمون پذیر نبود. یعنی Science به معنای معرفتی بود که می خواست جهان را بشناسد و فلسفه هم همین بود. فلسفه در مقابل شعر بود. البته پیشینه تاریخی و کاربردی فلسفه با معنایی که امروزه از فلسفه متبادر جامعه های علمی ماست – یعنی فلسفه دانش عقلی گفته می شود – فرق می کرد.

معنای علم و فلسفه در یونان
در یونان در مقابل معرفت هایی که علم نبودند، سوفیا وجود داشت که همان علم بود. بعد سوفیست ها یعنی عالمان، علم را بدنام کردند. آن ها پول می گرفتند و امروز یک چیز را اثبات می کردند و فردا چیز دیگری را ثابت می کردند. بعد گفتند این که امروز یک حقیقت را ثابت می کنیم و فردا حقیقت دیگری را به خاطر این است که اصلاً آیا حقیقت وجود دارد یا نه و سر از نسبیت فهم و حقیقت درآوردند. سقراط در مقابل با این جریان خواست از علم یا همان سوفیا دفاع کند. اما این لفظ بدنام شده بود به همین منظور، خود را سوفیست ننامید بلکه فیلسوف نامید و گفت من عالم نیستم، من دوستدار علم هستم. بدین ترتیب لفظ فلسفه جای دانش را گرفت و فلسفه اسم جنس شد که خود به فلسفه عملی و نظری تقسیم می شد. فلسفه نظری فلسفه الهی بود که بحث از موجود بود از آن جهت که موجود است.
یکی دیگر از تقسیمات فلسفه، فلسفه ریاضی بود که یعنی علم ریاضی و فلسفه طبیعی یعنی علم طبیعی. آن زمان فلسفه، اسم جنس بود. فلسفه انسانی یعنی علم انسانی که فارابی آن را به کار می برد. فلسفه اخلاق یعنی علم اخلاق، فلسفه اجتماعی یعنی علم اجتماعی. حال هر کدام از این علوم بر اساس موضوعش یا از حسیات و تجربیات استفاده می کردند یا اصلاً جای حسیات و تجربیات نداشت. مانند ریاضیات یا متافیزیک که احکام موجودیت اشیا را می گویند نه احکام بعد و اندازه اش را. لذا این میز از آن جهت که موجود است یک سری احکامی دارد و از آن جهت که میز است و جسم است احکام دیگری دارد. هر موجودی احکام موجود بودن را دارد. اما ممکن است احکام جسم بودن را نداشته باشد زیرا ممکن است موجود جسمانی نباشد. لذا متافیزیک یعنی محدود به فیزیک نبودن نه این که در مورد غیر فیزیک سخن گفتن.

فلسفه به معنای خاص(قبل از قرن ۱۹)
احکام متافیزیک، فیزیک را هم در بر می گیرد اما محدود به فیزیک نمی ماند. احکام متافیزیک چون عام است؛ علم متافیزیک را علم کلی هم می گفتند.همچنین فلسفه به معنای خاص هم به آن اطلاق می شد. امروزه هم وقتی فلسفه می گویند گاهی به همان متافیزیک، فلسفه می گویند.این جا فلسفه به معنای خاص است که بخشی از علوم نظری بوده و یکی از علوم مختلف می باشد. این اصطلاحات تا قبل از قرن نوزدهم جا افتاده بود. فلسفه مترادف علم بود و در مقابل شعر و خطابه و مغالطه قرار داشت.روش فلسفه هم روشی قیاسی – برهانی بود.در آن زمان، قیاسات غیر برهانی هم وجود داشت که آن قیاسات غیر برهانی نوع دیگری از معرفت تولید می کرد.معرفتی که حکایت بکند نبود،بلکه جنس معرفت آن، معرفتی بود که تصرف در واقع می کرد و تأثیر در واقع می گذاشت. تحریک می کرد، همراه می کرد، به غلط می انداخت، خار می کرد، خفیف می کرد. این ها همه روش دارد. مثلاً شعر برای این بود که تحریک کند. خطابه برای این بود که همراه کند و مغالطه سعی می کرد تا به غلط اندازد. یا جدل برای این بود که محکومش کند. همه این ها روشمند بودند.
این معرفت ها، فلسفه نیستند. فلسفه یعنی معرفتی که حقیقت را می خواهد بشناسد. گاهی آن چیزی که یک روش تولید می کند، اگر برای معرفت دیگری بخواهد به کار برده شود بدترین روش است. روش که نیست هیچ بیراهه است. مثلاً با روش شعر بخواهید به حقیقت برسید. اصلاً شعر هر چه دورتر از حقیقت باشد شعرتر است. همان طور که کسی در شعر به دنبال تصدیق نیست و اصلاً صدق و کذب منطقی در آن مطرح نمی شود. این معنای فلسفه، به لحاظ تاریخی بود که یک معنای خاص بود و علم نسبت به یک موضوع خاص شمرده می شد.
یکی هم اسم جنس بود و اعم بود. در معنای فلسفه، عقلی بودن نهفته نبود بلکه برهانی بودن بود. البته برهان همیشه عقل را همراه دارد، ولی محدود به عقل نمی ماند. بعضی از براهین، حسی و تجربی هستند. مواد باید یقینی می بود اما ضمام این که از چه موادی باید استفاده شود دست خود موضوع بود. این فلسفه همان علم بود.

معنای فلسفه بعد از قرن ۱۹

اما از قرن نوزدهم فلسفه معنای جدیدی پیدا کرد که آن تعبیر را کنت به کار برد. کنت معتقد بود که فلسفه دانش عقلی است و علم دانش تجربی است. این تعبیر کنت از آن زمان به بعد پذیرفته شد.علم و فلسفه به معنای کنتی با فلسفه به معنای تاریخی آن هیچ ارتباطی ندارد. وقتی کنت می گوید همه علوم جزء فلسفه بودند و به تدریج از فلسفه خارج شدند با تعبیر خودش این حرف را می زند.که البته دروغ هم می گوید چرا که در تاریخ این گونه نبوده است. چون بنا به تعبیر او همه علوم جز فلسفه بودند و با روش عقلی کار می کردند و بعدها به تدریج روش تجربی در آن ها وارد شد و از فلسفه جدا شدند در حالی که علومی مانند پزشکی در کجای تاریخ با روش عقلی کار می کرده است؟کجا شیمی و کیمیا با روش عقلی کار می کرد؟ این که روش عقلی باشد یا تجربی، دست موضوع بود. به معنایی که کنت از فلسفه می گوید،در تاریخ تحقق نداشته است. نسبت به گذشتگان، انتساب آن، محل تأمل است. نسبت به آیندگان و وضع موجود هم حرف درستی نیست. او معتقد بود که علم دانشی است که فقط روشش تجربی است و عقل در آن نیست یعنی همه گزاره های علمی باید آزمون پذیر باشد.
به هر حال علم و فلسفه از قرن نوزدهم، به این معنا به کار برده شد. و فلسفه دانش عقلی شد.کنت تاریخ را به سه مقطع تقسیم کرد:
یک مقطع که دانش در آن جنبه دینی داشت و صورت علم، دینی بود. هزاران سال بشر این گونه می اندیشیده است.
مقطع بعد، دانش، صورت عقلی پیدا می کند و فلسفه پدید می آید که در این مقطع، بشر با روش عقلی جهان را می شناسد نه با روش دینی. کنت معتقد بود که روش دینی نوعی روش تشبیه جهان با انسان است که فکر می کند عالم هم درک و فهم دارد و جان دارد و زنده است. این روش دینی است. کودکی خوب است. انسان در دوران کودکی باید کودکی کند. کسانی که در دوران کودکی کودکی نمی کنند و انتظار بزرگی از آن ها می رود، ممکن است در دوران بزرگی کودکی کنند و دچار آسیب شوند. دوران فلسفی هم خوب است آمادگی است که ذهن نظم پیدا کند، سازمان بدهد، اما توجه ندارد که این سازمان باید تجربی باشد. اما این ورزیدگی زمینه ورودش را برای عرصه علمی فراهم می کند. اگر انسان در دوران بلوغ و بزرگی کودکی کند، کودنی است. این دیگر خوب نیست. وقتی علم به وجود آمده است هنوز آدم بخواهد علم دینی داشته باشد این مشکل است.
این تقسیم بندی است که کنت کرده است برای تقسیم بندی خود الفاظی را به کار می برد. اما این الفاظ به این معنایی که کنت به کار می برد؛ در گذشته تاریخ به کار نمی رفت و آن چنان نبود که در گذشته تاریخ و علوم، فلسفه به معنای کنتی باشد. یعنی همه علوم، روش عقلی داشته باشد و آن چنان نیست که شما زمانی بتوانید علمی داشته باشید که تماماً تجربی باشد و گزاره های غیر تجربی در آن حضور نداشته باشد. این چیزی است که بعد از صد سال جامعه علمی مدرن توجه به آن پیدا کرد.
اگرچه که قبل از صد سال نیز مورد توجه بود. همانطور که در عبارت های ابن سینا تصریح دارد به این که ما علم تجربی محض اصلاً نمی توانیم داشته باشیم؛ضمن این که به علم تجربی معتقد است. حسیات را طریق الی معرفت می داند. علم اگر می خواهد حسیات هم در آن باشد، باید حتماً با معرفت غیر حسی و عقلی در هم آمیزد تا علم شود بدون عقل علم پدید نمی آید اما علم الزاماً فقط عقلی نیست. من فقد حساً فقد فقد علماً یعنی هر کس حس نداشته باشد یک علمی را ندارد. این به این معنا نیست که همه علوم حسی است ولی می خواهد بگوید بعضی از علوم جز از طریق حس حاصل نمی شود. پس چطور ما پیشینیان را متهم کنیم که آنها فلسفه به معنای عقلی می اندیشیدند و حس و تجربه در میان آنها جایی نداشته است و عالم را فقط عقلی تفسیر می کردند و اگر حس هم بود ناخودآگاه بود و به رسمیت شناخته نمی شد. نه! این طور نیست.

معانی مختلف فلسفه
فلسفه انسانی، فلسفه علوم انسانی، فلسفه علوم اجتماعی و فلسفه اجتماعی این ها به چه معنا است؟ فلسفه در این ها به چه معنایی به کار می رود؟
فلسفه اجتماعی،به یک معنا همان علم اجتماعی است. برخی از موضوعات، قدم به قدم باید با تجربه پیش رود. بعضی علوم، عرصه های مختلف دارد؛ بعضی عرصه هایش تجربی است، بعضی عرصه هایش غیر تجربی است و قلمرو عقل نظری است. ولی بعضی عرصه هایش غیر تجربی است و قلمرو عقل عملی است. حیات انسانی این طور است. حیات اجتماعی این طور است.
بعضی از مسایل علوم انسانی، حتماً تجربی است؛ بعضی از آن ها تجربی نیست و تجریدی است و مربوط به حوزه ی عقل نظری است. در بعضی موارد هم تجریدی است و در حوزه ی عقل عملی است. گزاره های هنجاری در حوزه علوم انسانی مربوط به عقل عملی می شود.در بعضی موارد هم نقل سخن می گوید یا عقل قدسی اظهار نظری می کند. عرصه این که روش های مختلف در این موضوع به کار برده شود، وجود دارد.بعضی موضوعات اصلاً عرصه تجربه در آن نیست وفقط برای کمک خوب است. اگر یک مقدار بیشتر از کمک باشد، خطرناک می شود. مثلا ریاضیات این طور است؛ برای تقریب به ذهن مبتدی است. برخی این مقدار هم مفید نیست و در این اندازه هم مضر است و آن متافیزیک است که تجریدی محض است.ممکن است در بعضی از مبادی آن، از تجربه کمک گرفته شود؛ ولی آن کمک نیز در حوزه مبادی اش است و در حوزه مسائل متافیزیک اصلا تجربه راهی ندارد.
فلسفه اجتماعی و فلسفه انسانی را اگر به معنای کنتی به کار بریم؛ یعنی با روش های عقلی راجع به مسائل اجتماعی و انسانی سخن گفتن. و علم اجتماعی یعنی با روش های تجربی سخن گفتن. فلسفه جزء انسانیات است و علم انسانی محسوب نمی شود. روانشناسی و روانکاوی اگر بخواهد علمی باشد، باید حتماً آزمون پذیر سخن بگوید. حرف هایی که ابن سینا و فارابی و صدر المتألهین و شیخ اشراق در مورد نفس انسانی گفته اند، این ها فلسفه انسانی است. یعنی با روش عقلی راجع به انسان سخن گفتند. بحث هایی که در مورد جامعه کرده اند این ها فلسفه اجتماعی است و علم اجتماعی نیست. علم اجتماعی فقط آزمون پذیر سخن می گوید. اگر فلسفه را به معنایی که فارابی و ابن سینا به کار می برند به کار ببریم؛ فلسفه انسانی یعنی علم انسانی. همان طور که فارابی این کار را کرده است. او در تحصیل السعاده می گوید علوم عملی، علم انسانی هستند؛ منتها علم انسانی ای هستند که بخش هایی از آن ها از تجربه استفاده می کند ولی بخش هایی از آن ها از تجربه استفاده نمی کند. بخش هایی از آن ها گزاره های تجویزی می دهد و بخش هایی از آن ها تبیین می کند. بخشی از تبیین آنها تجربی است و بخشی از تبیین آن ها تجربی نیست؛ اما طبیعی است. بخش هایی تجویز می کند؛ بخش هایی انتقاد می کند. این علم انسانی است، فلسفه انسانی است. فلسفه اجتماعی است.

فلسفه به معنای عام
فلسفه علم اجتماعی چیست؟ معنای دیگری از فلسفه اجتماعی و فلسفه انسانی و فلسفه طبیعی می توانیم داشته باشیم.
اگر فلسفه را به معنای کنتی بگیریم؛ فلسفه اجتماعی، فلسفه انسانی و فلسفه طبیعی یعنی با روش عقلی در مورد اجتماع، انسان و طبیعت سخن گفتن.
اگر با روش حکمای اسلامی سخن بگوییم و فلسفه را به معنای عام آن به کار بریم؛ فلسفه اجتماعی، فلسفه انسانی، فلسفه طبیعی و فلسفه اخلاق یعنی علم طبیعی، علم اجتماعی، علم انسانی و علم اخلاق. اما معنای علم، الزاما عقلی بودن نیست یا اینکه به عقلی بودن مفید شود. به حسب موضوعات خودشمی تواند تجربی هم بشود یا نشود.

فلسفه به معنای خاص
اما اگر فلسفه را به معنای خاص به کار بریم؛ نه فلسفه به معنای عام. و در معنای قبل از قرن نوزدهمی آن هم به کار ببریم؛ یعنی قبل از قرن نوزده برای جهان غرب. این معنا در جهان غرب به یک معنای جدیدمنصرف و منتقل شد. البته بعد از کشورهای غربی به سبب ترجمه، به همه جا منتقل شد.این موضوع حدود صد سال عمر دارد. تا حدود نیمه دوم قرن بیستم مستقر بود؛ ولی از آن به بعد متزلزل شد.
در معنای سوم، فلسفه به معنای خاص، یعنی متافیزیک. وقتی که می گوییم فلسفه طبیعی یعنی متافیزیک طبیعت و فلسفه علوم انسانی یا فلسفه ی فلسفه انسانی، فلسفه اول به معنای خاص است و فلسفه دوم به معنای عام. یعنی متافیزیک علم انسانی، متافیزیک علم اخلاق، متافیزیک علم اجتماعی؛ موضوع حقیقی فلسفه به معنای خاص، موجود به ما هو موجود است. فلسفه به معنای عام، علم درجه اول است. یعنی در مورد واقع سخن می گوید. همه دانش هایی که واقع را می شناسند؛ حال یا دانش های علمی یا دانش های نظری.
فلسفه به معنای خاص، هم یک علم اولی است. یعنی علمی است که واقع را می شناسد. منتها کدام بخش از واقع را می شناسد؟ احکام واقع به ما هو واقع. احکام کلی واقعیت را بیان می کند. راجع به مبدأ و معاد سخن می گوید. در مورد علیت سخن می گوید.در مورد جهان خارج سخن می گوید. فلسفه ی علوم اجتماعی و فلسفه ی انسانی، وقتی که فلسفه اول به معنای متافیزیک باشد؛ یعنی متافیزیک علوم اجتماعی،متافیزیک علوم انسانی و متافیزیک علوم طبیعی؛ این هم علم درجه اول است. یعنی حصه ای از علم اولی و متافیزیک که اصول موضوعه ی آن علم جزئی را تأمین می کند. این فلسفه مربوط به آن علم می شود. چرا؟
چون علمی که فلسفه به معنای خاص باشد، از موجود به ما هو موجود بحث می کند. این علم کلی است. راجع به موضوع خاصی بحث نمی کند. ولی هیچ موضوعی از ذیل حکومت آن بیرون نیست. بحث هایی که می کند، همه عالم را تحت پوشش خود قرار می دهد و همه عالم از آن جهت که موجودند، محکوم به احکام آن هستند. برخی از احکام این علم بدیهی هستند و برخی نظری هستند. اما بدیهی بودنش، باعث نمی شود فلسفی نباشند. یعنی جزء متافیزیک نباشند. مثل اجتماع نقیضین محال است، وجود و عدم با هم جمع نمی شوند، این محدود به موجودات غیر طبیعی نیست ودر موجودات طبیعی هم وجود و عدم با هم جمع نمی شوند. مثل قانون علیت که بیان می کند هر ممکنی نیاز به علت دارد، چه امر طبیعی باشد و چه امر ریاضی باشد. حتی اگر فوق طبیعی هم باشد، نیاز به علت دارد. عالم عقول هم از آن جهت که ممکن هستند، نیاز به علیت دارند. به هر حال، این احکام همه جا شمول دارد. آیا واقعیتی هست یا نیست؟ اینسؤال، به واقعیت خاصی نظر ندارد. این یک حکم فلسفی است ولو بدیهی است و اولی است. کسی ممکن است توجه به این نداشته باشد و انکار کند. وقتی انکار کرد، ریشه همه علوم را زده است. شما وارد هر علمی می شوید، اگر علیت را بپذیرد، آن علم می تواند سازمان پیدا کند. علیت را هر گونه تفسیر کنید، آن علم مدل خاص و روش خاصی پیدا می کند.
اصل این که عالم طبیعت هست یا وهم و خیال است؟ این در مورد علوم طبیعی تأثیر گذار است. اصل این که جامعه، وجودی مستقل از وجود افراد دارد یا نه؟ این دو طرف نقیض است که حتماً یکی درست است و دیگری غلط است. هر دو نمی توانند صادق باشند و هر دو نیز نمی توانند کاذب باشند. وقتی که وارد جامعه شناسی می شویم، هر مسئله ای که بخواهیم کار کنیم، یکی از این دو طرف را اخذ کرده ایم. کدام یک درست است و کدام یک غلط است؟
علوم اجتماعی نیز بی نیاز از این اصل موضوعی نیست. در اینجا رویکرد کل گرا و خرد شکل می گیرد. اما این مسئله، فلسفی به معنای خاص است.فلسفه ی علم اجتماعی در این بیان و معنا که دیگر کنتی نیست، یعنی بخشی از متافیزیک که علم اجتماعی روی آن سوار می شود. حال ممکن است در یک کتاب علم اجتماعی، این بحث را در یک بخشی بیاورند و در مورد آن بحث هم بکنند. و ممکن هم هست این مطلب را نیاورند و تنها اخذ کنند. فلسفه ی فلسفه اجتماعی و فلسفه ی علوم اجتماعی، فلسفه اول فلسفه به معنای خاص است و فلسفه دوم فلسفه به معنای عام است که همان علم است. این هم علم درجه اول می شود.
در سیاست مدینه فاضله، فارابی ابتدا به دنبال اثبات وجود خدا، عالم عقل، طبیعت، جسم، ماده، صورت، صورت معدنی، صورت عنصری، صورت نفس نباتی و نفس انسانی بعد هم دنبال سعادت و شقاوت و غیره می رود. این بحث ها چه ربطی به سیاست مدینه دارد؟ به علم اجتماعی چه ربطی دارد؟ این ها مبادی است. همه ی فلسفه را نگفته است، تنها این مسایل که جزء مبادی است را ذکر کرده است. یک وقتی فارابی فصوص می نویسد؛ آنگاه تمام فصولش بحث فلسفی است. ولی در سیاست مدینه، قسمتی از فلسفه که در این جا تأثیر گذار است راآورده است. آن قسمت که قبل از مسائل اجتماعی آورده شده است، حصه ای از فلسفه است که در علوم اجتماعی به کار می آید.
در طبیعیات هم حصه ای از فلسفه عقبه آن را تأمین می کند. اگر یک رئالیست باشید، فلسفه ی شما متفاوت خواهد بود. اگر یک اشعری باشید نیز فلسفه دیگری خواهید داشت وعلیت را طوری دیگر تفسیر می کنید. عقل را به معنای عقل عملی نخواهید داشت. حسن و قبح را نخواهید پذیرفت. وقتی که علیت را بپذیرید، در عقل اجتماعی تان جنبه تدوینی نمی توانید داشته باشید. در جنبه اجتماعی، وقتی علیت را فقط توالی زمانی گرفتید، با علیت به معنای پوزیتیویستی آن خیلی نزدیک می شود و در نتیجه علم اجتماعی شما بعداً با جامعه شناسی مدرن خیلی نزدیک می شود. در این معنا، فلسفه علوم اجتماعی، بخشی از فلسفه است. بخشی از فلسفه به معنای خاص یا متافیزیک است که ورود به آن بخش نیز روش متافیزیکی دارد. این نکته بسیار حایز اهمیت است که فلسفه ای از فلسفه ها در جهان غرب دیده نمی شود که در علوم مختلف تأثیری نگذاشته باشد و روش خاصی را نیاورده باشد. خصوصاً در علوم انسانی و علوم اجتماعی این موضوع بیشتر دیده می شود.
درحوزه علوم اجتماعی، هر فیلسوفی که یک نوآوری داشت؛ براساس مبادی خودش، یک روش خاصی را ایجاد کرد. اگر هگل آمد، طرح های اجتماعی اش صورت خاصی داشت. اگر هگل با فوئرباخ در آمیخت، مارکس به وجود آمد. اگر ماتریالیسم دیالکتیک بیاید، طرح های اجتماعی یک مسیر دیگری را پیش می رود. اگر هوسرل آمد، درعلوم اجتماعی یک مسیری را هموار می کند. اگر اگزیستانسیالیست آمد، جامعه شناسی اگزیستانس صورت و شکل خاصی داشت. اگر فلسفه، فلسفه صدرایی، مشایی یا اشراقی شد یا نگاه کلامی اشعری شد و یا یک صورت دیگری پیدا کرد؛ علم اجتماعی که در ذیل آن فلسفه قرار می گیرد، صورت دیگری پیدا می کند.
عالِم علوم انسانی و عالِم علوم اجتماعی وقتی وارد علم می شود، گریزی از آن مبادی ندارد. حال یا مجتهدانه در آن مبادی غور می کند و صاحب نظر می شود یا یکی از آن دو طرف را به عنوان اصل موضوعه می پذیرد. گاهی هم فلسفه ی علم اجتماعی به معنای نقالی است که یک علم درجه دوم محسوب می شود. لذا اصلاً بحث های متافیزیکی نمی کند و مبادی را نمی خواهد اثبات کند تا بر اساس آن مبادی، وارد علم اجتماعی شود. نه خود را فیلسوف به معنای خاص می داند و نه عالِم علوم تجربی و عالِم علوم انسانی و علوم اجتماعی می داند؛ بلکه در مورد این بحث می کند که هر فلسفه ای چه مسیری را و چه فرصت هایی را و چه اساسی را برای این علم ایجاد می کند و چه دسته نظریه هایی را میدان می دهد. ولی خودش در مورد این که متافیزیک چیست، یعنی در مورد متن واقع بحث نمی کند. در مورد این که جامعه چیست و احکامش چگونه است و در مورد این که انسان چیست و احکامش چگونه است؛ بحث نمی کند.
اگر در مورد هر یک از این موارد بحث می کرد، علمش ناظر به متن واقعیت بود و لذا موضوعش علم به واقعیت خواهد بود. این مدل از علم و این نوع تفسیر کردن نسبت به جامعه، انسان و جهان؛ با آن علم نسبت به متافیزیک، تلازم، تقارن و رابطه منطقی دارند. اگر الهیات شما مشرکانه بود، طبیعیات شما باید خبر از فروپاشی زمین و آسمان دهد و اگر الهیات شما ماتریالیستی بود، معرفت شناسی شما تجربی و حس گرایانه خواهد بود. بنابراین علوم اجتماعی شما هم این ویژگی را پیدا می کند و در علوم انسانی خود نمی توانید گزاره های ارزشی داشته باشید و دانش از ارزش جدا می شود. بر این اساس که گزاره های ارزشی را حس نمی تواند خبر دهد؛ اگر قرار باشد داوری علمی داشته باشیم، روی عقل نیز نمی توانیم حساب کنیم چرا که شما آن را به عنوان منبع معرفتی قبول ندارید. لذا از اولین کسانی که این مسئله را مطرح کرد، هیوم بود. اگر چه صد و ده سال طول کشید تا عالمان علوم تجربی هم معتقد شدند، علم نباید ارزش داوری کند؛ اما در این میان فارابی قائل به این نیست که علم تنها تجربی است. بلکه او می گوید که علم تجربی هم داریم، عقل عملی هم داریم.
حکمت مشاء درست است یا غلط؟ جامعه شناسی درست است یا غلط؟ ممکن است کسی روش شناسی کند، فیلسوف یا جامعه شناس نباشد؛ بلکه تنها فلسفه ی این علم را بیان کند. فلسفه به معنای همان روش شناسی است. فلسفه در این جا علم درجه دوم می شود؛ به این معنا که اگر کسی فلسفه علمی را کار کند عالِم آن علم نیست. خودش یک علم است و موضوعی دارد. مثل منطق که موضوعی دارد. معقولات ثانیه، موضوعات منطق هستند. در مورد جهان خارج بحث نمی کند، ولی موضوعی دارد.
به عنوان مثال، صدق و کذب گزاره های شرطیه به صدق تالی و یا صدق مقدم نیست، بلکه به تلازم و تعاند بین مقدم و تالی است. قرآن که کتاب خداوند است، مصون از دروغ و کذب است و اثری از کذب در آن نیست و از آن جمله در این آیه شریفه هم کذبی وجود ندارد آن جا که می فرماید:” لو کان فیهما آلهه الا الله لفسدتا” این جمله در مقام بیان مقدم و یا تالی نیست، که بعد بگوییم در قرآن دروغ گفته شده است. بلکه در بیان ربط میان مقدم و تالی است. مقدم به تنهایی دروغ است. در آسمان و زمین غیر از خدا الهی نیست. در آسمان و زمین خود خداوند اله است و غیر از او الهی نیست. پس فیهما الهه الا الله چیست؟ اصلاً این شرط منعقد نشده است. چون این تالی در یک جمله شرطیه آمده است. این جمله درست است، چون صدق و کذب آن به ربط میان این مقدم و تالی بستگی دارد.
فیلسوف علوم انسانی در این مقام، ربط میان متافیزیک های مختلف را با علوم جزئی متفاوت با علوم انسانی بیان می کند. یک نوع بصیرت یا خودآگاهی ایجاد می کند. قدرت نقد مبنایی نه نقد روشی می دهد. نقد مبنایی را فیلسوف و صاحب علم دارد. ولی نقد روشی ربط بین مقدم و تالی است. این هم یک معنا از فلسفه علوم انسانی می تواند باشد. در این جلسه ما الفاظ مختلف در مورد فلسفه علم انسانی با معانی مختلفی که به کار برده می شود در مورد فلسفه و علم بیان کردیم.




پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *